|
تــَمام هوا رابو می کشم
چشم مـی دوزم
زل مـی زنم…
انگشتم را بر لبان زمیـن مے گذارم:
” هــــیس…!!!
مـی خواهم رد نفس هایش بـﮧ گوش برسد…!”
اما…!
گوشم درد مـی گیرد از ایـن همـﮧ بـی صدایـی
دل تنگـے هایم را مچالـﮧ مـی کنم و
پرت مـے کنم سمت آسمان!
دلواپس تو مـی شوم کـﮧ کجای قصـﮧ ما سکوت کرده ایـی
کـﮧ تو راه نمی یای

|